🎬یادداشت مونا مهرجویی فرزند زندهیادان داریوش مهرجویی و وحیده محمدیفر در سومین سالگرد از دست دادن ایشان
“سه سال پیش همچین روزی ، اخرین روز عادی در زندگی من بود . فرداش همه چی تغییر کرد ؛من رسیدم خونه، زنگ زدم کسی جواب نمیداد ، دلم شور میزد ، کلید انداختم رفتم داخل خونه ، خون دیدم ، فقط خون و پدر و مادری که منشا خون از جسم اونها بود ، از خونه اومدم بیرون ، تو کوچه جیغ میکشیدم، هیچکس نبود ، هیچکس صدامو نمیشنید ، شروع کردم دویدن تا کسیو پیدا کنم که کمک کنه .همه چیز همینجا برای من عوض شد در یک لحظه ، یک ساعت ، بدون داشتن جواب مشخصی، که چیشد؟ چرا؟ و هنوزهم نمیدونم چرا؟ چیشد؟ حقیقتا بعد از اون شب، بارها شکستم و به زبون نیاوردم ، من هیچوقت آدمی نبودم که بتونم در ملا عام چیزی از احساساتمو به روز بدم و این شد یک مشکل، که آدم ها بخاطر این موضوع شروع کردن به سر زنش کردن من. در نهایت ، من الان اینجام و این هم بخشی از سر نوشتو زندگی من بود همه آدم ها که قرار نیست یک زندگی عادی داشته باشن درسته؟ و این اشکال نداره ، ما آدم ها محکومیم به تجربه کردن ، به زندگی کردن، درد کشیدن ، و بازهم تجربه کردن و درد کشیدن . ماهیت انسان ، به درد کشیدن وصل شده ، و راهی جز کنار اومدن باهاش نیست ، همونطور که پذیرای خنده و عشق هستیم مجبوریم پذیرای این بخش از زندگی که سراسر رنجست و هیچ جوره گویا هیچ قسمتیش دست ما نیست هم باشیم.”

